✉ خلوتگاه یک دختر ساکت ✉

ایــنجا همیــشه شـــب اسـت


آهسته و گنگ و خیره به مردم ، قدم زنان در یک ایستگاه طولانی مترو

دیگر مهم نیست که خودم را زود به درهای باز برسانم

انگار کسی در گوشم میخواند

من کی هستم؟؟

یه دروغگو؟

اینی که هستم راسته؟یا فقط دارم مخفی میشم؟

از کِی این همه نظر پیاده ها برام مهم شد؟

از کِی گم شدم ؟؟ از کِی خودمو به شلوغی سپردم؟

پسری را دیدم که با لباسی نامتعارف و کلاهی کج و استینهای کوتاه بلوزی

که استخوانهای نحیفش از آنها بیرون زده بود میان مردم در حرکت بود

نمیدانم سنگینی نگاهی را حس میکرد یا نه

 آیا در افق دیدش همان چیزهایی را میدید که من میدیدم؟؟

اما چشمانش میدرخشید ...

انگار خودش بود

گم نبود



نوشته شده در 1396/03/4 ساعت 06:37 ب.ظ توسط دختر ساکت . نگاه | |


آخرین مطالب
» بالاتر از سیاهی
» تقابل
» خاطرات مجازی
» هوای موافق
» صدای شب
» میبخشم
» شبیه من
» نباید عجله کنم
» سوال
» تصمیم
» خالی
» گم شدم؟
» یادآوری به خودم
» تنبیه
» شروع
» هشدار!
» گروهبندی
» its cold
» باران
» تسلیت
» نسخه سرنوشت
» بن بست رویا
» قانون مدیریتی دانه
» درد و دلهای امروزی
» دورو
» دغدغه
» معجزه
» *من پیش از تو
» قفل درد
» قهرم

Design By : RoozGozar.com