✉ خلوتگاه یک دختر ساکت ✉

ایــنجا همیــشه شـــب اسـت

عجب صبری خدا دارد ...

عجب دارد مدافعانمان در مرزهای دور سر ناموسمان شهید میشوند

اما چه عجب دارد که ناموسمان داخل مرزهایمان جوانمرگ میشود...

با این حجم از غم چه کنم ؟؟؟

ای دختر اسمت را نمیدانم تو را دردانه بابا نه دختر تنهای شب

خطاب میکنم

مرا در ناله غریبیت سهیم کن

او ولی توست تو به دستور او سفر کرده ای

تو در این شهر غریب بودی

ما هم مثل تو هستیم ما نصفه ایم شاید من و تو با هم یک نفر شویم

و دردمان نیز حساب شود...

داستان دختر تنهای شب




نوشته شده در 1395/03/31 ساعت 09:45 ب.ظ توسط دختر ساکت نظرات | |


آخرین مطالب
» بالاتر از سیاهی
» تقابل
» خاطرات مجازی
» هوای موافق
» صدای شب
» میبخشم
» شبیه من
» نباید عجله کنم
» سوال
» تصمیم
» خالی
» گم شدم؟
» یادآوری به خودم
» تنبیه
» شروع
» هشدار!
» گروهبندی
» its cold
» باران
» تسلیت
» نسخه سرنوشت
» بن بست رویا
» قانون مدیریتی دانه
» درد و دلهای امروزی
» دورو
» دغدغه
» معجزه
» *من پیش از تو
» قفل درد
» قهرم

Design By : RoozGozar.com