✉ خلوتگاه یک دختر ساکت ✉

ایــنجا همیــشه شـــب اسـت

بعضی وقتها دلم میخواهد نباشم.

دلم میخواهد سایه ای باشم که در دل شهر روی سنگفرشها سر میخورد و ردپایی ندارد.

اگر پایش پیچ خورد کسی نفهمد...اگر تنه اش به کسی خورد هیچکس ملامتش نکند

اصلا میدانی چه میخواهم؟ میخواهم برای مدتی شنل نامرئی هری پاتر را از او قرض

بگیرم .میخواهم همه را از عمق وجود و با نگاهی سبز تماشا کنم و

هیچکس من را نبیند.

آنوقت است که چادر سیاهم را سر میکنم و آرامش را تنفس میکنم.چه اهمیتی دارد

پشت سر یک سایه چه بگویند؟میخواهم در شهرم که با من غریبگی میکرد

به معنای واقعی قدم بزنم .



نوشته شده در 1394/07/9 ساعت 03:08 ب.ظ توسط دختر ساکت نظرات | |


آخرین مطالب
» بالاتر از سیاهی
» تقابل
» خاطرات مجازی
» هوای موافق
» صدای شب
» میبخشم
» شبیه من
» نباید عجله کنم
» سوال
» تصمیم
» خالی
» گم شدم؟
» یادآوری به خودم
» تنبیه
» شروع
» هشدار!
» گروهبندی
» its cold
» باران
» تسلیت
» نسخه سرنوشت
» بن بست رویا
» قانون مدیریتی دانه
» درد و دلهای امروزی
» دورو
» دغدغه
» معجزه
» *من پیش از تو
» قفل درد
» قهرم

Design By : RoozGozar.com